روز عید و عزاداری!
روز عاشوراست. شهر شلوغ است و سیاهپوش. همه بیرون رفته اند. فکر میکنم توی ساختمان به جز من کسی نباشد. من مانده ام و خدایی که در این نزدیکی است.
تازه از خواب بیدار شدم. تلویزیون را روشن کردم. مشغول چیدن سفره صبحانه بودم که یکی در زد. لباس پوشیدم و رفتم در را باز کردم. همسایه طبقه پایین بود.
گفت: پاشو بریم عزاداری.
با کمی مکث گفتم: کار دارم نمیتونم.
با تعجب گفت: روز عاشورا و کار! سیاه نپوشیدی، عزاداریم که نمیای. واقعا که!
خداحافطی کرد و رفت. اومدم کنار سفره نشستم. داشتم به حرفهاش فکر میکردم که واقعا چرا باهاش نرفتم؟
صبحانه را که تمام کردم دیگه حال جمع کردنش را نداشتم. کنار سفره دراز کشیدم.
داشتم به سقف نگاه میکردم. رفتم تو فکر. حوادث کربلا را داشتم توی ذهنم ورق میزدم. ماجرا را مثل فیلم توی ذهنم مرور میکردم...
به خودم که اومدم دیدم یک ساعتی است که چشمم را بسته ام، انگار توی این دنیا نبودم ...
پا شدم.
عجیب است. هوا چقدر تمیز شده.
نفس عمیقی کشیدم و سینه ام را پر از هوا کردم.
احساس میکنم خونم رقیقتر شده و سریعتر در رگهایم حرکت میکند.
چرا من اینگونه شده ام ...
احساس نشاط میکنم. دلم میخواهد بخندم. چه سبک شدم امروز.
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
خدای من روز عاشورا روز زیبایی است. لبریز غرورم و از خود بیخود.
در دلم چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح.
آری امروز عید است. پیروزی خون بر شمشیر را مگر میشود جشن نگرفت.
من نمیتوانم امروز سیاه بپوشم و عزاداری کنم. عزاداری من آنروز است که گناهی از من سر بزند.
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 4:19 
|
زیبایی زندگی در پاک زندگی کردن است.
آنها بت می پرستند که کوچک و ناتوان است، ولی من خدا را می پرستم که داناست و بزرگ.
آنها به مدت کوتاهی از زندگی توجه دارند، از تولد تا مرگ. ولی من به تمام حیات فکر می کنم، از اول تا انتها به همه لحظات.
بچه که بودم از تاریکی می ترسیدم. تنهایی و تاریکی برایم ترسناک بود. از هر اتفاق ناگهانی در آن هنگام وحشت داشتم، از جن، از یک منظره ترسناک. ولی الان دیگر از آن چیزها نمی ترسم. از خودم می ترسم که هر بدی که می کنم لرزه بر اندامم می افتد. خودم منشا ضرر خودم هستم. چه چیزی ترسناکتر از آن لحظه که بدی از من سر می زند و این بدی روح و جسمم را می آزارد. جن و تاریکی ترس ندارد، بدیها و گناهان ترس دارند.
زیبایی زندگی در پاک زندگی کردن است. بدیها و گناهان آرامش و سعادت را از انسان می گیرند.
دنیا کوتاه است و پر از فریبندگی و جلوه های رنگارنگ. اما آنچه بشر می خواهد و در اعماق دلش آنرا آرزو می کند و آنچه می تواند بشر را ارضا نماید، در دنیا وجود ندارد و این بسته سعادت و خواسته نهایی بشر در روز قیامت بر انسانهای پاک عرضه خواهد شد. آنچه که خدا وعده داده و گفته است که نزد من است و بسیار بهتر است از جلوه های دنیا. اما با اینکه در دنیا چیزی برای دل بستن نیست، نعمت های فراوانی عطا شده است که باید از آنها استفاده کرد. دانه تا آب و غذا نخورد درخت نخواهد شد.
2
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:31 
|
او در معنا غرق بود
چند روز پيش از يکي از دوستانم پرسيدم که چرا سياه پوشيده اي؟ با تعجب به من نگاهي کرد و گفت براي شهادت حضرت علي. از علي گفت و اينکه حب علي ضامن رستگاري ماست. صميمانه به من هشدار داد که چرا لباس سياه نپوشيده اي؟ نکند حب علي نداري؟ حتما علي را نمي شناسي؟
همين موضوع بهانه اي شد براي نوشتن اين مطلب. لطفا همراه من باشید.
مي خواهم از علي بگويم. کسي که سخن درباره او فراوان گفته شده و کتاب درباره او زياد نوشته شده است و افراد زيادي به دوستي او افتخار مي کنند. من تا چند سال پيش علي را همانقدر مي شناختم که به من گفته بودند. داستانها و روايات زيادي درباره کمالات او و داستانها و روايات عجيبي درباره نيروي بدني او شنيده بودم.
خوب يادم هست سال سوم دانشگاه بودم که روزي يکي از هم اتاقي هايم کتابي به اتاق آورد و گفت که در مسابقه اي به او جايزه داده اند. کتاب را کنار تختش گذاشت. من در آن سال دچار حالات عجيبي شده بودم . تمام دنيا برايم سوال بود و بسيار آشفته بودم. از سر کنجکاوي کتاب را برداشتم و نگاهي به آن کردم. نهج البلاغه بود. آنرا ورق زدم و خواندم. خواندم و خواندم. برايم جذاب و شيرين بود.
در مدت کوتاهي قسمت زيادي از آن را خواندم. مي خواندم و باز برمي گشتم به عقب و دوباره مي خواندم و آنجا بود که من با علي آشنا شدم. کسي که تا آن موقع برايم غريب بود.
شبها که کتاب را مي خواندم بعضي وقتها چشم هايم را مي بستم و همراه علي در کوچه هاي مکه و مدينه قدم مي زدم. از او سوال مي کردم و با او بحث مي کردم. پشت سر او و پيامبر مي رفتم و به سخنانشان گوش مي دادم. از آنها مي خواستم بگذارند به بحث هايشان گوش دهم و آنان هم مي پذيرفتند.
سخن درباره مظلوميت علي زياد شنيده بودم اما تمام آن لحظاتي که با او بودم هيچگاه او را مظلوم نديدم و هيچگاه دلم به حال او نسوخت و تعجب مي کردم کسي که تمام لحظاتش شادي و آرامش است چگونه مظلومش مي نامند.
ديگران را مظلوم مي ديدم که گرفتار دنيا شده اند و رنج آنرا مي کشند. دنيا براي آنان همه چيز بود، شديدا درگير آن شده بودند و از درک مسائل دنيا عاجز بودند. اما علي رها بود. دنيا براي علي يک قرارگاه موقت بود و او در کمال آرامش در اين قرارگاه زندگي مي کرد. و چه شيرين و روشن مسائل دنيا را تفسير مي کرد.
اگر بخواهم آنچه من از علي ديدم را در يک کلمه بگويم اينست که علي در معنا غرق بود. او نماز مي خواند اما نماز او فقط رکوع و سجود فيزيکي نبود. نماز او را با خود مي برد و در مفهوم نماز غرق مي شد. او بعد از نماز بندهاي انگشتش را نمي شمرد و کلماتي را به تکرار نمي گفت. بلکه رو به درگاه خدا مي کرد و خدا را ستایش می کرد و در معناي هستي فرو مي رفت. بعد از نماز چهره اش پر نور مي شد و شوق عجيبي در او مي ديدم.
غير از نمازهاي واجبش شبها به نماز بر مي خاست. زياد نماز می خواند، اما نماز او از سر تکرار و تعداد نبود. مي آمد و از سر شوق مي آمد. رکعت ها مي آمدند، سجده ها مي آمدند و او در معنا غرق بود.
در همسايگي او مردي زندگي مي کرد به نام ابن ملجم. او با وسواس خاصي نماز مي خواند. به تعداد بخصوصي بعد از نماز ذکر مي گفت بدون اینکه معنی آنرا بداند و براي اينکه يادش نرود که چه تعداد الله اکبر گفته است بند انگشتانش را نشانه مي کرد. يک روز او را با چند نفر ديدم که در مسجد نشسته بودند و بحث مي کردند. در ميان صحبت هايش شنيدم که مي گفت کاش وسيله اي بود تا تعداد سجده هاي نماز را نشان دهد و از روي آن بفهميم چند تا سجده بجا آورده ايم و چند رکعت خوانده ايم. اينگونه هم نمازهايمان دقيق تر ميشود و هم ثواب بيشتري مي بريم. (آن فکر را ببينيد که چگونه ادامه پيدا کرده و الان انواع سجده شمارها را در بازار قم مي توان پيدا کرد)
شبي ديدم که فاطمه براي علي کاسه آبي آورد. او کاسه را گرفت مقداري از آب آنرا خورد و در زلالي آب کاسه غرق شد و رفت تا معناي آفرينش. به آب نگاه مي کرد و خدا را حس مي کرد. با همسرش به گفتگو نشستند و تا سحر از آب گفتند و از طبيعت و از آسمان و از آفتاب و از گردش روزگار و اينها همه براي آنها بهانه اي بود براي ستايش خدا.
همسرش هم مثل او در معنا غرق بود. يادم هست روزي به خانه آنها رفتم و فاطمه را نديدم. سراغ او را از علي مي گرفتم. علي گفت فاطمه همين نزديکيها جايي درست کرده براي دعا و ستايش خدا و بعضي وقتها آنجا مي رود و روحي تازه مي کند. اسم آنجا را هم کلبه شادي گذاشته است. ديدم اين اسم را هم قبلا چند بار بين صحبت هايشان شنيده بودم. فهميدم که فاطمه هر بار که از کار روزانه خسته مي شود به آنجا مي رود و آنجا براي خودش جشني بر پا مي کند بين خود و خدا. از آنجا که بر مي گشت چهره اش زيبا و پر نور مي شد و انگار که تازه متولد شده است.
يکبار که با علي قدم مي زدم به او گفتم مريضي دارم و از او خواستم که مريضم را شفا دهد. ناگهان آن چهره صميمي و مهربان برافروخته شد و گفت چگونه در محضر خدا شرم نمي کني و از بنده اش درخواست شفا مي کني! مگر من کي هستم جز بنده اي از بندگان خدا که خودم حاجتهايم را با التماس از خدا درخواست مي کنم. من در حضور خداوند هيچم و بنده او و تسليم اويم و چشم رحمت به درگاه او دارم که هدايتم کند و از گناهانم بگذرد. هیچ وقت از هیچ کس تقاضای رفع حاجت نکن اگر هم به بزرگی روی آوردی فقط از او راهنمایی درخواست کن.
گفتم پس از خدا بخواه که مريضم را شفا دهد، خداوند سخن شما را رد نمي کند. ديدم بيشتر برافروخته شد و گفت واي بر تو که به غير خدا روي آورده اي. واي بر تو. خداوند مي خواهد که بندگانش نيازهايشان را فقط از او بخواهند و به غير او روي نياورند. پيامبران و بزرگان هم بندگان ناتوان خدا هستند و در کار خدايي و فرمانروايي جهان جايگاهي ندارند. آنان فقط وسيله هايي براي راهنمايي مردم به سوي خدا هستند. گفتم من که گيج شدم مگر از خدا براي من چيزي بخواهي گناه است. آرام نشست و برايم توضيح داد.
گفت: بگو ببينم من بهتر حال تو را درک ميکنم و به احوالت آگاهم يا خدا؟
گفتم: خوب خدا بيشتر از شما به مشکل من آکاه است و از همه احوالات من خبر دارد.
گفت: آيا خدا از من مهربانتر نيست؟
گفتم: چرا. خدا بيشتر از هر کسي ما را دوست دارد و مهربانتر از او وجود ندارد.
گفت: آيا خدا از من تواناتر نيست؟
گفتم: گفتم خوب توانايي بشر محدود است ولي خدا کافيست هر کاري را اراده کند.
گفت: خوب تو داري دردت را به من توضيح مي دهي که ممکن است من کامل تو را درک نکنم و از من کمک مي خواهي که ممکن است حوصله نداشته باشم به سخنانت گوش دهم و نتوانم کمکت کنم .
گفتم: خوب من شما را وسیله قرار دادم. شما واسطه اید.
گفت : براي ارتباط با خدا احتياج به هيچ واسطه اي نيست. حتی اگر وسیله هم باشم، آیا خواستن نیاز و حاجت از وسیله کار درستی است؟ شما اگر از کسی بخواهی در کاری کمکت کند، رو به دست او می کنی و از دست او خواهش می کنی؟
گفتم : نه. اما مثلا برای درخواست از یک مدیر ابتدا پیش معاون مربوطه او می روند. مستقیما که پیش رییس نمی روند.
گفت: به خاطر اینکه آن مدیر تواناییش محدود است و کارها را بین معاونانش تقسیم کرده است. اما توانایی خدا نامحدود است. کافیست هر کاری را اراده کند. خدا کامل است و برای درخواست نیاز از او باید به خودش رو آورد. اگر هم وسیله هایی روی زمین هستند فقط دستورات خدا را اجرا می کنند.
گفتم: پس چرا اینهمه مردم به بزرگان دین روی می آورند و از آنها تقاضا می کنند.
گفت: به خاطر اینکه خدا را نمی شناسند و تصور مبهمی از خدا دارند.
گفتم: سعی می کنم گفته های شما را مرور کنم و بفهمم.
گفت: درک این مساله برای آنان که خدا را شناخته اند آسان و روشن است.
همیشه یادت باشد که کار بزرگان دين فقط راهنمايي است. خدا نزديکترين کس است به تو و مهربانترين است به شنیدن سخنان تو و آگاهترين است به دانستن احوال تو و تواناترين است به برآوردن حاجت تو. برو به خداوند رو کن که خدا امن ترین پناهگاه بندگانش است.
آري علي حقيقت دين را مي فهميد، حقيقت جهان را مي دانست و خداوند را مي شناخت و به همين دليل علي مظلوم نبود. او پیروز بود. اگر دشمنانش می دانستند که علی چه احوالاتی دارد و در مغز او چه می گذرد، از حسرت جان می دادند.
آنها مظلوم بودند که دین را با دنیا تفسیر می کردند و دین را به انحراف کشیدند و مردم را به تصوری سطحی از دین راضی کردند و از معنا دور شدند، از آرامش و از رستگاری.
اگر می بینیم که الان مردم در شبهای قدر مفاتیح الجنان بغل می گیرند و دعای رفع بلا و کسب درآمد بیشتر آنرا با حرص و ولع زیادی می خوانند و بارها تکرار می کنند به خاطر این است که از دین اسلام دوریم. راه را اشتباه می رویم.
بعد از نماز کلماتی را از سر عادت به تعداد مشخصی تکرار می کنیم بدون اینکه معنی حقیقی آنرا بدانیم. به بغل دستیمان می گوییم قبول باشد و همه به هم می گویند قبول باشد. انگار سر جلسه امتحان هستیم و درس را یاد گرفته یا نگرفته فقط قبولی برایمان مهم است. در دل می گوییم مهم نیست درس را یاد نگرفته ام و از آن هیچ نفهمیده ام، اما خدا کند قبول بشوم. مگر خدا مهر قبولی درست کرده که پای بعضی نمازها بگذارد و پای بعضی نگذارد و اصلا مگر ما نماز می خوانیم که قبول بشود. .مفهومی به اسم "قبول باشد" ساخته ذهن سطحی نگر بشر است.
ما نماز می خوانیم برای بندگی و برای ستایش خدا و برای رشد فکری و برای آرامش. هر چه مفهوم نماز را بیشتر فهمیده باشیم فکر بازتری خواهیم داشت و زندگی بهتری پیدا خواهیم کرد. مسائل جهان را بهتر خواهیم فهمید و بیشتر تسلیم امر خدا می شویم. و هر چه از معنای نماز دور باشیم، حتی اگر در مقدسترین مکان و در کنار مومن ترین افراد نماز بخوانیم، فکر سطحی و تاریکی خواهیم داشت و از بندگی خدا دور خواهیم شد و تسلیم پستی های دنیا خواهیم شد. خداوند فکر تو را نگاه می کند که به کدام سمت می رود و به چه مشغول است و مسائل جهان را چگونه تحلیل می کند.
آری اینگونه بود که من با علی آشنا شدم و تصمیم گرفتم به جای لباس سیاه پوشیدن و عزاداری برای او، برای خودم عزاداری کنم که چرا من مثل علی نیستم.
تصمیمم را گرفتم و آن این بود که من باید مثل علی باشم. مثل او فکر کنم و مثل او جهان را تحلیل کنم. از خدا کمک خواستم و حرکتم را شروع کردم. از مطالعه طبیعت شروع کردم و از تفکر درباره جهان. آن تصور مبهمی را که از خدا داشتم به دور انداختم و به تحلیل سیستم جهان پرداختم. به تاریخ سفر کردم. پیامبران را مطالعه کردم و در سخنانشان دقیق شدم. به قرآن پناه بردم و تلاوت عربی آنرا کنار گذاشتم و به مطالعه معنی آیات پرداختم.
همانگونه که با شوق فیزیک هالیدی را می خواندم و همانگونه که با شوق دیوان حافظ را می خواندم، قرآن را بدست گرفتم و به جای طاقچه آنرا بغل دستم گذاشتم. در زیر مطالب مهم آن خط کشیدم و نکته هایی را که به نظرم می رسید در حاشیه آن می نوشتم. قرآن یکی از کتابهای درسی من شد. همانطور که درباره مسائل درسی بحث می کردیم، با دوستانم درباره دین اسلام بحث می کردم. لذت تحقیق و مطالعه درباره جهان و خدا و دین برایم از لذت حل مسائل درسی بیشتر شد. و اینگونه بود که سفر من آغاز شد.
در ابتدای سفر هستم و آنچه تاکنون دستگیرم شده مرا متحیر کرده است. خدای من! شیطان بیکار ننشسته و چه بلاها که بر سر دین اسلام نیاورده و چگونه ماهرانه دین اسلام را به انحراف کشیده و برای اینکه تشخیص آن سخت شود فلسفه ها برای آن درست کرده، باطل را در لباس حق درآورده و هزار مدرک و سند برای آن درست کرده است.
به خدا تشخیص حقیقت دین بسیار سخت شده و توضیح دادن صورت درست آن سخت تر. (مثلا دوستی - که بسیار هم مسجد می رود و اهل نماز و قرآن است آنهم نه از روی ریا بلکه می خواهد دستورات دین را اجرا کند و انسان مومنی باشد - به من توضیح می داد که اصل ثواب قرآن خواندن مال تلاوت عربی آن است نه ترجمه آن. ترجمه برای فهمیدن معنی آن است اما اگر می خواهی قرآن بخوانی (قرآن خواندنی که آنهمه در روایات به آن سفارش شده) باید عربی آنرا بخوانی حتی اگر معنی آنرا ندانی. چون در تلفظ این کلمات سری نهفته است که ما را از گناه دور می کند و ... من با هر زبانی برای این دوست سعی کردم حقیقت مطلب را بگویم راضی نشد که هیچ، متهم به کفر هم شدم. یا برای دوستی می خواستم توضیح دهم آویزان کردن تابلوی "وان یکاد الذین ..." در خانه برای رفع چشم زخم حسودان توهین به قرآن است که نتوانستم راضی اش کنم.)
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:47 
|
خدای من! باید به کمکش بروم.
صدای طبل می آید. از پنجره که بیرون را نگاه میکنم بچه های محل را می بینم که جمع شده اند و وسط کوچه یک گروه کوچک عزاداری تشکیل داده اند. فکر میکنم حدود بیست نفر باشند. دو نفر طبل دارند و منظم می کوبند. چند نفر زنجیر به دست گرفته اند. یکی نوحه می خواند و بقیه سینه می زنند. پدر و مادرها بیرون آمده اند و با شوق عزاداری بچه هایشان را تماشا میکنند. چقدر خوشحالند که بچه هایشان را در این حالت می بینند. و من چقدر غمگین.
به این گروه کوچک فکر میکنم که آیا این بچه ها می دانند حسین کی بود؟ آیا می دانند در عاشورا چه گذشت؟ دلم می گیرد و بغض میکنم وقتی می بینم که اینان هیچکدام حسین را نمی شناسند.
صدای طبل است و سوز صدای نوحه خوان (که واقعا صدای زیبایی دارد و سوزناک میخواند) که اینان را جذب کرده است. احساسی که توسط جملات نوحه خوان برانگیخته می شود است که اشک در چشم آنان جمع کرده است.
اگر اینان می دانستند که درد حسین چی بود هرگز سر کوچه جمع نمی شدند و برای دختران رهگذر مزاحمت ایجاد نمی کردند. CD رد و بدل نمی کردند و به فکر خانه خالی نبودند.
آری اگر اینان حسین را می شنا ختند می دانستند که الان هم یزید داریم. شمر داریم و الان هم ظلم هست.
از سر کوچه گروه عزاداری بزرگی رد می شود و با صدای بلند می گویند حسین. من که با حسین زندگی کرده ام و با او همسفر بوده ام می دانم که همیشه می گفت خدا و در روز عاشورا هم می گفت خدا پس چرا اینان می گویند حسین؟
با خودم فکر میکنم که اگر الان حسین زنده می شد و همان حرفها را میزد و به جای مردم کوفه مردم این منطقه را دعوت می کرد این مردم در کدام صف می ایستادند. چشمم را میبندم تا ببینم چه می شود......
خدای من! باید به کمک حسین بروم . همه را روبروی حسین می بینم و این بچه ها که بر روی حسین سنگ میزنند.....
نزنید نزنید شما مگر نمی دانید او کیست؟ خدای من! خدای من! باید به کمکش بروم.
نزدیک بچه ها می شوم. از آنها می پرسم چرا بر روی حسین سنگ می زنید؟ یکی از آنها می گوید: پدرم می گوید این مرد دیوانه است.
بیشتر به صف عظیم روبروی حسین نزدیک می شوم. عجیب است! بیشتر که دقت می کنم آنها را می شناسم.
آقای ... که سر کوچه معاملات ملکی دارد و به قول خودش می تواند هر خانه ای را سه چهار میلیون بیشتر از قیمت واقعیش بفروشد جلوی صف است. سوپر مارکتی سر کوچه هم که علاوه بر بقیه اجناس برای مشتری های آشنا نوشیدنی های هشت درصد به بالا را همیشه دارد کنار اوست. آرایشگر سر کوچه هم که متخصص مواد است و نیاز جوانان محل را از نظر پودر و علف و شیشه و مواد گوناگون دیگر برآورده میکند با چند جوان دیگر کمی آنطرفترند و هر کدام زنجیری دور دست پیچیده اند بزرگتر از زنجیری که همیشه سر کوچه در دستشان بود.
بله اینها را همه می شناسم. خیلی از آنها را همه می شناسند. خیلی از مسولین دولتی و مدیران شرکتهای بزرگ دولتی و خصوصی را اینجا می بینم. جناح های سیاسی هم اینجایند. اصلاح طلبان در سمت چپ و محافظه کاران در سمت راست لشکرند.
خدای من! مداحان حسین و خیلی از نویسندگان کتابهای مذهبی هم اینجا هستند. از یکی از آنها می پرسم تو دیگر چرا؟ می گوید: این مرد افکار فاسدی دارد باید نابودش کنیم. می گویم این همان حسین است که درباره اش کتاب نوشتی. شمشیر می کشد و آنقدر به خشم می آید که می خواهد سر از تنم جدا کند. می گوید: تو می گویی این مردک دیوانه ی ..... امام حسین است. نام امام حسین را که می برد آرام می شود و شمشیر را غلاف می کند و نفس عمیقی می کشد. می گوید: می دانی که من عاشق امام حسینم و بزرگترین آرزویم دیدن جمال اوست. می گویم به خدا این همان حسین است پسر علی. خانه ما نزدیک خانه آنها بود من او را خوب می شناسم. شک ندارم که این حسین است. فریاد می زند بیایید این دیوانه را از اینجا دور کنید تا سر از تنش جدا نکردم. چند نفر می آیند و می خواهند مرا دور کنند.
آنطرفتر را که نگاه میکنم حاج آقای مسجد سر کوچه را می بینم. خودم را نزدیک او می رسانم و می پرسم شما دیگر چرا؟ می گوید: این مرد مرتد است و کافر. حکم مرتد بودنش را صادر کرده اند. فریاد می زنم این حسین است شما حتما اشتباه گرفته اید. می گوید هر که باشد کافر است چون اعتقادات ما را قبول ندارد. به ما می گوید شما مسلمان نیستید اسلام را تحریف کرده اید. معلوم نیست چه در سر دارد نه شیعه را قبول دارد و نه سنی را.
کنار حاج آقا مدیران شرکتهای خودروسازی را می بینم. تعجب می کنم و از یکی آنها می پرسم شما دیگر برای چه جمع شده اید؟ می خندد و می گوید: این مرد به همه چیز کار دارد. در همه چیز دخالت می کند. هم به کیفیت ماشینها ایراد گرفته هم به قیمت آنها و هم به طرز تولید آنها. می خواهد جلوی تولید آنها را بگیرد. وجود او برای اقتصاد ما ضرر دارد.
خیلی شخصیتهای دیگر هم هستند که دلیل حضورشان را می خواهم بپرسم ولی جنگ دارد شروع می شود و من باید برگردم و کنار حسین باشم.
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:27 
|
طرز آموزش قرآن به دانش آموزان ابتدایی ظلم بزرگی به آنهاست
این مطلبی که میخواهم بگویم یکی از دردهای بزرگ جامعه ماست که همه ما بی تفاوت از کنار آن میگذریم. نمیدانم کتابهای قرآن دوره ابتدایی را دیده اید یا نه. باور کنید فقط آموزش عربی نوشتن و درست تلفظ کردن حروف عربی است. البته این مساله و خیلی موارد مشابه دیگر ریشه عمیقی در فرهنگ مردم ما دارند و ناشی از تصور سطحی ما از دین و قرآن و اسلام است. منظورم این است که برای درک واقعیت دردناک این مساله باید به دور از عادتهای مذهبی و دینیمان (تصوری که از دین اسلام در زندگی با مردم یاد گرفته ایم) روشنتر به موضوع نگاه کنیم و ببینیم واقعا داریم چکار میکنیم. از میدان بازی دور شویم و مدتی از دید تماشاگر به بازی نگاه کنیم. نظر شما چیست؟
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:23 
|
در جستجوی حقیقت
ما در این دنیا به خیلی چیزها عادت کرده ایم و به خاطر همین عادت حقیقتهای زیادی را نمیدانیم. مثلاً جاذبه زمین را در نظر بگیرید. کمتر کسی است که دقت کند ما همیشه از طرف زمین کشیده میشویم و زمین مثل آهنربا همه چیز را به طرف خود میکشد. سالهاست که مردم میبینند اگر یک سنگ را به طرف بالا بیاندازیم بعد از مدت کوتاهی به طرف پایین میآید اما چند نفر تا حالا پرسیده اند چرا این سنگ به طرف بالا نرفت؟ اگر هم کسی پرسیده باشد جوابش این بوده است که «مگر دیوانه ای! سنگ چطور به طرف بالا می رود؟» زیرا همه به این سیستم عادت کرده ایم و به دنبال دلیل و علت نیستیم. در تاریخ یک نفر این سؤال را از خودش پرسید و به دنبال جوابی منطقی گشت و عاقبت جاذبه زمین را کشف کرد (نیوتن).
بله ما باید این عادتها را کنار بگذاریم و برای هر چیزی به دنبال علتی منطقی باشیم. اگر از مسلمانها بپرسیم که چرا مسلمان هستید یا چرا خدا هست؟ واقعاً چند نفر دلیل منطقی میآورند. ما ادعا میکنیم که مسلمانیم بدون آنکه حقیقت مطلب را درک کرده باشیم و به همین خاطر است که وقتی عقاید ما در مواردی مورد سؤال قرار میگیرد جوابی منطقی برای آن نداریم.
واقعیت این است که خیلی از ماها به صورت ارثی مسلمانیم و چون پدر و مادر ما مسلمان بوده اند مسلمانیم . در زمان پیامبر مشرکان در جواب اینکه چرا بت میپرستید میگفتند «پدران ما بر این رسم بودند و سالهاست که بزرگان ما اینگونه اند» الان هم اگر ما در جواب اینکه چرا مسلمانید بگوییم چون پدر و بزرگان ما مسلمان بوده اند، این جواب همان جواب مشرکان زمان پیامبر است که قرآن آنرا جوابی بسیار نادرست میخواند.
ما نمیتوانیم به عقایدی که یادمان میدهند اطمینان داشته باشیم مگر اینکه درستی آنرا تحقیق کرده باشیم و دلیلی منطقی برای آن داشته باشیم.
واقعیت این است که اموری هست که اکثر مردم آنرا قبول کرده اند و دلیلهای زیادی هم برای آن درست کرده اند ولی نادرست است و حقیقت چیز دیگری است. چند مورد از اینگونه امور را شما میدانید؟ آیا دوست ندارید دیگران هم بدانند؟ نظر شما چیست؟
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:37 
|
نماز را باید عربی بخوانیم یا به زبان مادری؟
شاید بارها از خودتان پرسیده اید که چرا باید نماز را عربی بخوانیم؟ جوابهایی که معمولا به این سوال می دهند این است که جملات نماز را نمی توان به طور کامل به فارسی( و یا هر زبان دیگر) ترجمه کرد طوری که دقیقا همان مفهوم را برساند و یا اگر نماز را فارسی بخوانیم کم کم هر کسی جملات خودش را در نماز بکار می برد و به این ترتیب کم کم جملات نماز تحریف می شود و خیلی جوابهای دیگر ... اما آیا این جوابها منطقی و درست هستند؟
می دانید که اگر پیامبر در میان امتی غیر عرب مثلا ترک ظهور می کرد هم نماز را ترکی می خواند و هم قرآن به زبان ترکی بود آیا در آن صورت می بایست مردم دنیا نماز را ترکی می خواندند؟
(می گویند عاقلی می خواست جایی را به عده ای نشان دهد. دستش را دراز کرد و با انگشت به آنجا اشاره کرد و شروع به توضیح دادن درباره آنجا کرد. همه سر انگشت او را نگاه می کردند و با تحسین سخنان او را تایید می کردند!)
بیایید با خودمان رو راست باشیم. آیا واقعا در موقع نماز خواندن می دانیم چه می گوییم؟ آیا مفهوم تمام جملات نماز را می دانیم؟ اگر از مردم عادی هم بگذریم آیا برای کسی که فارس است و عربی را هم نسبتا خوب بلد است و یا حداقل معنی جملات و کلمات عربی بکار رفته در نماز را می داند معنی دو جمله «ایاک نعبد و ایاک نستعین» و «تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می خواهیم» یکسان است؟ آیا از لحاظ روانی این دو جمله مفهوم یکسانی را در ذهن او ایجاد می کنند؟
فکر نمی کنید که پرستش خداوند باید به زبان مادری ما باشد، زبانی که مفهوم کلمات و جملات آن در اعماق ذهن و روح ما نقش بسته است.
دعایی انتخاب کنید و ابتدا آنرا عربی بخوانید سپس همان دعا را به زبان مادری بگویید ببینید عکس العمل ذهن و روان و احساس شما به این دو دعا یکسان است؟
پس به نظر شما چرا ما نماز را عربی می خوانیم؟
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:36 
|
آیا بهتر نیست به جای اینکه فقط جملات عربی قرآن را بخوانیم ترجمۀ آنرا هم بخوانیم؟
آنچه در بین مردم رواج دارد این است که قرآن خواندن ثواب دارد و برای کسب این ثواب افراد زیادی را میبینیم که آیاتی از قرآن را تلاوت میکنند به صورت عربی آنهم با رعایت قواعد مخصوص آن مثل ادغام، وقف، تلفظهای خاص بعضی از حروف و ... .
اکثر مردم (نه همۀ آنان) قران را فقط به صورت عربی میخوانند و خیلی از آنها عربی بلد نیستند. آیا اینکار درست است؟ قرآن خودش میگوید این کتاب برای هدایت انسانها آمده است و راهنمای بشر است تا از نادانی رهایی یابد. آیا تلاوت عربی قرآن میتواند باعث هدایت و راهنمایی شود؟ آیا میتواند نادانی کسی را برطرف سازد؟ آیا میتواند رموز آفرینش را آموزش دهد؟
قرآن یک کتاب آموزشی است و آمده است تا خوبان را مژده دهد و بدان را بترساند. راهنمای زندگی در جهان است و حتماً باید مفهوم جملات آنرا بفهمیم تا باعث هدایت و دانایی ما شود. درست است که تلاوت عربی قرآن با صوتی زیبا و جذاب تأثیرگذار است اما هر چیزی جای خود دارد. احساس زودگذر و ناپایدار است. ممکن است که من از صوت قرآن لذت ببرم اما آیا میتواند در مشکلاتی که دارم کمکم کند و در فهم درست مسائل جهان یاریم دهد.
بله تلاوت قرآن با صدای دلنشین کاری پسندیده و زیباست اما این به این معنی نیست که همیشه باید قرآن را عربی بخوانیم. برای مطالعۀ قرآن باید از ترجمۀ آن استفاده کرد مخصوصاً برای کسی که عربی نمیداند. کسی هم که عربی میداند باید به معنی کلمات و جملات دقت کند و مفهوم آنها را کاملاً درک کند نه فقط روخوانی محض طوری که نداند چه خوانده است.
یادم میآید دوستی داشتم که هر از چند گاهی قرآن را از اول تا آخر میخواند و به قول خودش ختم میکرد اما این ختم قرآن هیچ تأثیری روی او نداشت و همان آدمی بود که بود. بعد از مدتی فهمیدم که قرآن خواندن را کنار گذاشته ، دلیلش را پرسیدم یواشکی گفت که تا حالا چند بار قرآن را ختم کرده ام اما به نظرم کار بیهوده ایست خواندن یک رمان هم لذت بیشری دارد و هم خیلی چیزها یاد میگیرم الان کتابهای داستان و رمان میخوانم. این حرف او خیلی مرا به فکر انداخت تا اینکه فهمیدم که بندۀ خدا قرآن را همیشه عربی میخوانده و روی مفهوم آیات قرآن اصلاً فکر نکرده است.
خوب یادم هست که من هم هر وقت قرآن را میخواندم آنرا عربی میخواندم خیلی هم سعی میکردم قواعد تنوین و ادغام و حروف یرملون و ... را رعایت کنم سالها میگذشت و من همان آدم سالهای قبل بودم. تا اینکه اتفاقاتی افتاد و من متوجه معنی آیات قرآن شدم که بسیار تأثیر گذار بود. مسیر زندگیم را به کلی عوض کرد. از معانی آیات قرآن چیزهایی فهمیدم که هیچ جا برایم گفته نشده بود. حتی موارد اشتباهی از فرهنگ مردم و زندگی مردم پیدا کردم. فرهنگی در قرآن برای زندگی و جهان پیدا کردم که منطقی تر از فرهنگ بیرون بود و به حقایقی رسیدم که اکثر مردم را از آن بیخبر یافتم.
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 0:24 
|
مناجات خودمانی
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
حاکم روز بزرگ قیامت
آنچه نزد اوست برای ما بهتر است از جلوه های این دنیا
بعد از مرگ به سوی او بازمیگردیم
به سوی خدایی که
پاک است و عیب و نقصی ندارد، ضعفی ندارد
همۀ ذرات جهان را او آفریده
به همۀ امور عالم آگاه است
سپاس و ستایش مخصوص اوست
که دیگران را به چه دلیل باید ستایش کرد؟
تنهاست و شریکی ندارد
که چه کسی قدرت شراکت با او دارد؟
مهربان است
خیرخواهترین برای انسان است
ما را به سوی خوبیها میخواند
دوست دارد که ما یک قدم در راه ضرر برنداریم
و هر نعمت و سختی که به ما میدهد برای همین منظور است.
پروردگارا به حق دوستیمان لطف بینهایتت را شامل حال من کن
که بسیار در این دوران به لطف و نزدیکی تو احتیاج دارم
به من دانایی عطا کن و سلامت جسم و ذهن
درد بزرگ من نادانی است
حقیقتهای بزرگی هست که هنوز پیدا نکرده ام
حقایقی از این جهان هستی
خدایا تو میدانی که تمام تلاش من پیدا کردن حقیقت است
اما تا با کسی درددل میکنی میگویند
منحرف شده ای، شبهه افکنی میکنی، این سخنان مال خودت نیست، از خارج دستور میگیری!
و اگر بر سخنانت اصرار کنی ...
شادم و آرام، اما فکرم همیشه مشغول است
از بس که سؤالات بزرگ و بیجواب دارم
خداوندا تنها امید من بازگشت به سوی توست.
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 23:17 
|